خرید بک لینک
مو از هرجا برُم سر وا بگردانُم تو چیشای خودت سنبل می کارُم . یه خواننده با صدای گرم و تمیزش با لهجه ای که نمی دونم متعلق به کجا بود، توی گوش چپم می خوند. سردم بود و گوشه ی سلف منتظر مریم نشسته بودم. ت

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

و مثل همیشه، دو نفر دوست بودند. دو دختر با مقنعه و کوله پشتی و تشکیلات. خستگیِ یک روز طاقت فرسا در دانشگاه را با دو ظرف سیب زمینی با سس مخصوص از تن به در می کردند. پشت یکی از میزهای کوچک فودکورت نشست

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

اول آذرماه سال نود و شش بود. آقای نخعی بزرگ پای تخته نوشت "آذر". دست خطش کشیده و بزرگ بود و انگار کلمات یک جور رقص عمودی نابجا داشتند. همیشه دست خطش به من اضطراب بی اندازه ای می داد. چندوقت پیش یکی از

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

خانمِ شماره یک: دست کم سی سال را داشت. موهایش را سشوار کشیده و رنگ کرده بود. رنگش انصافا رنگ تک و جدیدی بود. شاید نسکافه ای، ولی خیلی زیباتر از آن. یک کلاه پشمی سفید و سیاه سرش کرده و جلوی در واگن منت

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بدآهنگ است

بیاه ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرجا همین رنگ است؟

پ.ن: با احساس بخونید.

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

من یه دانشجو هستم. بیست سالمه و از صبح (وقتی هوا هنوز تاریکه) تا شب (وقتی هوا تاریک میشه) توی دانشگاه کلاس دارم. وقتی دانشگاه آزمایشگاه خالی نداره بهمون بده، میگن خودتون برین سر یه کلاس دیگه و وقتی می

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

یک جور همدردی خاموش میان دختران ناراحتی که در صندلی عقب تاکسی/اسنپ/آژانس نشسته اند و راننده های تاکسی/اسنپ/آژانس که از آینه با تاسف و ترحم و گاهی مهربانی نگاهشان میکنند وجود دارد. انگار که بخواهند بگویند گریه نکن درست می شود. شاید هم صدای موسیقی را بلند کنند و بخواهند بگویند من صدای فین فین تو را نمی شنوم دخترجان، گریه کن، خالی میشوی، بعدش درست می شود.

ولی نهایتا بعدش درست می شود.

به هق هق ها و نفس های شماره دارِ پس از گریه قسم، درست می شود.

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

اون روز عصر خوشحال بودم. ولی بیشتر از اینکه خوشحال باشم، آروم بودم. کلمه ای نداریم که خوشحالی و آرامش رو باهم توصیف کنه؟ اون کلمه رو از صمیم قلبم بهتون تقدیم میکنم. عصری همزمان با مامان و بابا رسیدم خ

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

دست نوشته های سال کنکورم را می خواندم. در یادداشت ها و خاطره های آن روزها، هرآنچه می نوشتم خطاب به شخصیتی خیالی تحت عنوان "بانی" و ملقب به صفتِ "عزیز" بود. "بانی عزیز، داشتم فکر می کردم وقتی رتبه ی کن

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

مادر من زن محکمی است. صبح ها از ساعت پنج بیدار می شود، صبحانه درست میکند، در تاریکی بیدارمان میکند، قیافه های غرغرو و پف آلود ما را تحمل میکند. اگر شب قبل را زیاد بیدار مانده باشم، سرم را میبوسد و میگ

برچسب: نویسنده: پویا رجبی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 15:36

صفحه بندی